همسر مهربانم در بدو ورودم به آلمان برایم تدارک ویژه دیده بود. این رو هم بگم پدر و مادر همسرم هم تا درست شدن کارهای اقامت من در آلمان برای 3-4 ماه اومده بودن بعنوان مهمان آلمان. 

همسر من از یکسال قبل در آلمان بود و من برای نخستین بار بود که اینجا می آمدم. برای همین در بدو ورود برای اینکه با خاطره خوب زندگی در غربت رو شروع کنم برایم تدارکات ویژه دیده بود. بعد از خروج از فرودگاه با بنز سی کلاس و پس از پشت سر گذاشتن خیابانهای نزدیک فرودگاه تگل شهر برلین راه افتادیم در اتوبانی سرسبز و زیبا که هم پیشرفت و مدرنیته و اتوبانسازی غربی رو به رخ می کشید و هم اطرافش درختان سرسبز و زیبا چیزی شبیه جنگل و جاده های شمالی خودمان بود. در راه کلی با همسر مهربانم از این در و از آن در سخن گفتیم...گرچه هر روز تلفنی و با این فناوریهای جدید وایبر و لاین با هم صحبت می کردیم...اما اینها برای من و همسر دلداده ام کافی نبود...صحبت کردیم و چیزی حدود 35 کیلومتر را در اتوبان جنگلی پیمودیم تا رسیدیم به شهر پوستدام . یک شهر کوچک اما تاریخی و سرسبز و زیبا که حسابی تفریحی و حالت توریستی دارد. همسرم در کنار رودخانه پوستدام یک اتاق از هتلی 5 ستاره را رزرو کرده بود. برای اینکه من در بدو ورودم و بعد از 5ساعت و نیم پرواز و قبلش هم کلی دوندگی حسابی اینجا استراحت کنم و روز بعد پر انرژی و شاد بروم سراغ دختر کوچکم و مادر و پدر همسرم. تقریبا دو ساعتی بود که به هتل رسیده بودیم و مشغول گپ و گفت که تلفن همسرم زنگ خورد و معلوم شد از طرف محل کارش جایی برنامه پیش بینی نشده ای پیش آمده و باید به برلین برگردد. به اتفاق همسرم مجدد سوار بنز سی کلاس شدیم و به برلین رفتیم. من در ماشین خوابیدم و همسرم رفت به برنامه پیش بینی نشده اش کاری اش رسید. بعد از حدود یک ساعت و نیم آمد. حالا ساعت حدود 5یا 6 بعد از ظهر بود، و همسرم مرا برای ناهار! به رستوران آقای جوادی از ایرانیان مقیم آلمان دعوت کرد. رستورانی کوچک و جمع و جور در یک محله نه چندان خوش نام! برلین اما با غذایی فوق العاده عالی و مشتریان بسیار و پروپاقرص . آقای جوادی مردی خوش برخورد با موهای گندمی رو به سفید بود! دم در رستوران چند میز و صندلی چیده شده بود و چند نفری آنجا مشغول خوردن و تفریح بودند. همسرم با آقای جوادی خوش و بشکرد و من رو بهش معرفی کرد. و ایشون هم کلی احترام گذاشت. روی صندلیهای چرمی چیزی شبیه مبل و پشت میز چوبی چهارخانه کوچکی قرار گرفتیم. همسرم منو رو جلوی من قرار داد و مثل همیشه منو خانومی صدا زد و گفت : چی میل می کنی عزیزم؟ و من ماهی لاکس بدون برنج رو انتخاب کردم. همسرم هم جوجه کباب ایرونی رو سفارش داد. غذای ما به زودی آماده شد و ماهی لاکس بعلاوه یک سالاد فوق العاده زیبا و خوشمزه در دیس چینی سفید رنگ جلوی رویم گذاشته شد. غذای خیلی با کیفیت و خوشمزه ای بود، بعد از غذا همسرم پیشنهاد چای رو داد. و من طبق معمول که چای نمی نوشم ازش تشکر کردم. و ایشون برای خودش چای سفارش داد و برای من یک لیوان آب پرتقال فوق العاده خوشمره و خوش طعم و بو...هنوز که هنوزه طعم اون آب پرتقال بی نظیر توی دهنمه! بعد از رستوران مجدد سوار ماشین همسرم شدیم و دوباره به سمت پوتسدام راه افتادیم...این رک هم بگم قبل از اون هم همسرم از یک فروشگاه در برلین مقداری میوه و نوشیدنی خرید و سپس به سمت پوتسدام زیبا راه افتادیم...در راه بین خواب و بیداری جاده جنگلی و زیبا رو تماشا می کردم. بلاخره به پوتسدام رسیدیم. این رو خونه های با معماری خاص و زیبا می گفتن. شهری بسیار تمیز و همونطور که گفتم تاریخی و گردشگری. دوباره به هتل زیبا رسیدیم . وارد اتاق با دکور سفید رنگ شدیم و کلی با همسرم صحبت کردیم و بلاخره از فرط خستگی هر دو خوابیدیم تا صبح...بعد از مدتها خوابیدن در کنار همسرم به من آرامشو امنیت خاطر خاصی می داد.فردا صبح هر دو شاد و قبراغ بیدار شدیم و دوش گرفتیم و آماده شدیم برای صبحانه و من تونیک سفید رنگی که رویش گلدوزیهای ایرونی بود پوشیدم با شالی سفید و موهای قهوه ای روشن که با آن پوشش تیپ و قیافه خاص و زیبایی به من داده بود. به طرف آسانسور رفتیم برای اینکه به طبقه پایین برای صرف صبحانه بریم. برایم جالب بود در سالن هتل مسافرانی که همه برای اولین بار ما رو می دیدند به ما مورنینگ یا همون صبح بخیر آلمانی می گفتند. و بعدها فهمیدم که این عادت آلمانی هاست. وارد سالن صبحانه شدیم. تقریبا همه ساکنان هتل که برای صبحانه آمده بودند اروپایی بودند، اینرا پوشش و ظاهرشان می گفت. ...

ادامه دارد...