روزهای استراحت در برلین

روزها و شبها از پی هم مثل همیشه می روند...من و دخترم روزهای خوشی را در کنار هم سپری می کنیم. من و او با هم بازی می کنیم از مامان بازی گرفته تا نقاشی و خواندن انواع و اقسام کتاب قصه هایی که از ایران آوردم و یا به قول دخترم آشپزخونه بازی ! که واقعا هم آشپزخانه اسباب بازیش که پدر مهربانش با دست و دلبازی همیگیش خریده دست کمی از آشپزخانه ، خانه ندارد... کابینت و گاز و ظرف و ظروف همه چیز اما از نوع اسباب بازیش!

بعد از چند وقتی از حضورم در برلین رفتیم برای ثبت نام دخترم به یک مهدکودک آلمانی زبان. مهدکودک را دیدیم. خب چیزهای زیادی برای آموزش داشتند. ولی خب فضای چندان جالبی نداشت. نورمهدکودک آنهم در روزهای تابستان در حد صفر بود! برسد به زمستانهای همیشه ابری و بارانی برلین!

فاصله مهدکودک هم از منزل تقریبا زیاد بود. با همسرجان تصمیم گرفتیم به چندجای دیگر هم سر بزنیم تا اینکه رسیدیم به مهدکودک اینترنشنال که از 40 ملیت کودکان آنجا در طول روز آموزشهای خاص می دیدند. البته با هزینه ای بسیار بالا. گرانتر از هر مهدکودکی در آلمان! یکی دو روز برای فکر کردن وقت خواستیم. و بعد از سنجیدن خیلی چیزها با هزینه بسیار بالای مهدکودک کنار آمدیم و دخترک را آنجا ثبت نام کردیم. کادر آموزشی و معلمها همگی عالی بودند. معلم دخترم یک خانم بسیار موقر و کارکشته آلمانی به نام خانم کلودیا گرونو و کمک مربی اون خانم مورفی آمریکایی بود. که زنی جوان در حدود 30 تا 35 ساله به نظر می رسید. یک خانم معلم و سرآشپز ایرانی به نامهای یاسمین و مهستی هم در مهدکودک دخترم مشغول کار بودند که هر دو بسیار مهربان و خونگرم به ما خوش آمد گفتند و با تعریفهایشان از معلم و مربی دخترم همان روز اول خیال ما را راحت کردند...و تا الان که 9 ماهی از آن روز می گذرد همچنان خیال ما از مهدکودک و همه چیزش راحت است. همه چیز تکمیل است.

روز اول که دخترک را برای مهد بردیم تصورمان این بود که شاید غریبی کند آنهم با آدمهایی که نه زبانشان را می داند و نه هیچ تصور دیگری از آنها دارد...من و همسرم برای جلوگیری از هر گونه برخوردهای غریبگی کردن آیدا ماندیم در مهدکودک اما دو ساعتی گذشت و خبری نشد...رفتیم یک سرکی کشیدیم دیدیم همه چیز در آرامش است و آیدا با شوق و ذوق دارد با بچه ها بازی می کند. 

با همسرم به بستنی فروشی همان نزدیکی که در میدان کوچکی در انتهای خیابان برکا بود رفتیم بستنی سفارش دادیم و حدود نیم ساعتی با هم از این در و آن در گفتیم و از حال و آینده گپ زدیم. بعد دوباره سوار ماشین شدیم و به مهد رفتیم و باز دیدیم همه چیز در آرامش است. و بعد باز در حیاط منتظر نشستیم تا آیدا معدکودکش تمام شود و با هم به خانه برگشتیم. آیدا روز بسیار خوبی را طی کرده بود. معلم و مربی حرفه ای آیدا بخوبی کارشان را انجام داده بودند و آیدا که نه زبان انگلیسی که زبان رسمی مهدکودک اینترنشنال بود بلد بود و نه زبان آلمانی بخوبی با همه ارتباط برقرار کرده بود....و روز بعد باز با شوق و ذوق بیدار شد و به مهدکودک رفت....ادامه دارد...

 

سه هفته با پدر و مادر  همسرم در برلین

سه هفته ای که پدر و مادر همسرم همچنان ویزا برای ماندن داشتند همسرم سعی کرد به ما در کنار هم خوش بگذره. من و آیدا و پدر و مادر همسرم عصرها معمولا به پارکهای نزدیک خانه می رفتیم و از هوای عالی تابستان برلین حظ می بردیم. پارک های کنار خانه ما بسیار زیبا هستند. بسیار سر سبز و رویایی . و با چند وسیله بازی مختصر برای بچه ها که همان چند وسیله هم کاملا هوشمندانه و بجا انتخاب شده اند. یکی از پارکهای محبوب من در دره ای کوچک واقع شده که کنارش کانال آب بزرگی شبیه رودخانه روان است و چند مرغابی و اردک چاق و چله در آن شنا می کنند و مشغول خوش گذرانی هستند.  انبوه درختان سرسبز و قد بلند آنجا را به بیشه زاری زیبا تبدیل کرده است.این پارک را یکی از روزها در پیاده روی عصرانه پدر همسرم پیدا کرد و ما را آنجا برد.همسرم هر روز صبح تا عصر مثل همین حالا دفتر کارش بود و عصرها ما را به مراکز خرید می برد . روز اول که به شلوس و مجتمع تجاری بزرگ کایزرس و فروشگاههای اطرافش سر زدیم با دست و دلبازی همیشگیش هفت هشت تا بلوز و تونیک و شلوار یکجا برایم خرید. و مثل همیشه مرا شگفت زده کرد!

مثل همین حالا که به غذاهای خانگی حسابی اعتقاد دارم ،آن روزها هم بیشتر وقتها در خانه من یا مادر همسرم آشپزی می کردیم. ار آبگوشت گرفته تا آش دوغ تبریزی و...و گاهی وقتها همسرم ما را در رستوران مهمان می کرد و اغلب رستوران آقای جوادی همان رستوران نفیس  که واقعا در برلین بعنوان یک رستوران ایرانی غنیمت است. با کبابهایی خوشپخت و خوش مزه که علی رغم ظاهر کوچک و نه چندان زیبای رستوران که بیشتر مرا یاد یک سوپر مارکت معمولی می اندازد تا رستوران ! اما غذاهایش بسیار با کیفیت و خوشمزه هستند و با وجودیکه در مرحله نه چندان خوبی قرار دارد اما همیشه مملو از مشتریهای داخلی و خارجیست.خلاصه روزها از پی هم رفتند و پدر و مادر همسر من هم یک روز صبح با پرواز جرمانیا ایرلاین برلین را به مقصد تهران ترک کردند.و حالا ما خانواده سه نفری تنها ماندیم در برلین ...

ادامه دارد...

در رستوران

در رستوران زبای هتل که بخشی از ان بصورت سالن بود و بخش دیگر حیاط خلوت گونه بود، همه چیز آرامش خاصی داشت. دوست داشتیم برای صرف صبحانه به سمت حیاط خلوت هتل بریم اما ساکنان هتل قبل از ما انجا را به تصرف خود د راورده بودند. و متا همان سالن خوش نور و آارم بخش رستوران را برای نشستن انتخاب کردیم. صبحانه بصورت سلف سرویس چسده شده بود و بسیار عالی و خوش متظره. انواع خوردنیهای مخصوص صبح آنجتا به چشم می خورد. چشم نواز و البته حنما خوشمزه. از برخی انها مقداری برداشتیم. نقریبا اسم هیچکدام از خوراکیهای صبحانه را بلد نبودم. چیزی شبیه خوراک قارچ! یک مخلوط از میوه های خوشمزه! آب پرتقال و کمی هم نخم مرغ شبیه نیمرو!

سرمیز نشستیم و شروع به خوردن کردیم. نگتههای کنجکاو مسافران اروپایی هتل همچنان من رو دنال می کرد.

شاید بیشترین سئال ذهنشون این بود پوشش من مربوط به کدام کشور است؟! البته شاید...

در حین صبحانه همچنان با همسرم گپ و گفت می کردیم و راجع به عطر و طعم خوراکیهای خوشمزه چشم نواز روی میز صحبت می کردیم و همسرم از خاطرات کاری و اقامتهایش در هتلهای مختلف دنیا می گفت.

بعد از حدود یک ساعت از رستوران زیبتی هتل مجدد به طبقه سوم یا چهارم محلی که اتاقمون در اون طبقه قرار گرفته بود برگشتیم.

وسایل را که از قبل جمع و جور کرده بئدیم برداشتیم و به سمت پارکینگ هتل رفتیم و سوار بنز سی کلاس شدیم و به سمت برلین حرکت کردیم. 35 کیلومتر تا پایتخت آلمان فاصله دتشتیم.

بتز جاده جنگلی و حس قشتگ عبور از ات و اینبار دیگر من خسته نبودم و با شادابی و ارامش و البته پر از امید و حس خوشبختی جاده رو نگاه می کردم .

بلاخره به برلین رسیدیم. از همون اولل عاشق شهر برلین شدم. 

یک شهر همه چیز تمام.هم شهریش به تمام معنا بود و کاملا زیرساخنها و معماری امروزی و مدرن و البته زیبا و جذاب  ئ در کنار آن چیزی که حسابی به چشم می امد حفظ محیط زیست د رکنار شهرسازی زیبای برلین بود.

جای جای برلین پر بود از شبه جنگلهایی زبا که پر از درختان سرسبز  و بلند قامت و پهن پیکر بودند. و نظمی که در شهرسازی برلین کاملا تمودار بود. در کنار آپارتمانهای شیک و منظم خانه های ویلایی آجری رنگ هم د ربرلین عشوه گری می گردند. با نمایی از چمن و سرسبزی.

ماشین به رانندگی همسرم از خیابانهای برلین به سمت خانه خود ما می گذشت و من در دلم این شهرسازی زبا رو تحسین می کردم.

بلاخره به خیابان هوهنزولردام 113 رسیدیم.اپارتمانی 5 طبقه شیک و امروزی که یکیاز وتحدهایش متعلق به ما بود.البته بصورت اجاره.

همسرم زنگ خانه را به صدا دراورد و پدرشوهرم مهربان از پشت آبفون کیه گفت. و در را به روی ما باز کرد. با استقبالل گرم دخنر کوچکم و مادر همسرم و پدرش وارد خینه شدیم. دخنرم خانه را از شادی و طراوتپر کرد.

و من امدم برای مادری کردن و همسری کردت...

قرار بود پدر شوهر و مادر شوهر من تا دو سه هفته دیگر باز برلین بمانند و سپس به ایران برگردند.

ادامه دارد...

روزهای من در برلین2

همسر مهربانم در بدو ورودم به آلمان برایم تدارک ویژه دیده بود. این رو هم بگم پدر و مادر همسرم هم تا درست شدن کارهای اقامت من در آلمان برای 3-4 ماه اومده بودن بعنوان مهمان آلمان. 

همسر من از یکسال قبل در آلمان بود و من برای نخستین بار بود که اینجا می آمدم. برای همین در بدو ورود برای اینکه با خاطره خوب زندگی در غربت رو شروع کنم برایم تدارکات ویژه دیده بود. بعد از خروج از فرودگاه با بنز سی کلاس و پس از پشت سر گذاشتن خیابانهای نزدیک فرودگاه تگل شهر برلین راه افتادیم در اتوبانی سرسبز و زیبا که هم پیشرفت و مدرنیته و اتوبانسازی غربی رو به رخ می کشید و هم اطرافش درختان سرسبز و زیبا چیزی شبیه جنگل و جاده های شمالی خودمان بود. در راه کلی با همسر مهربانم از این در و از آن در سخن گفتیم...گرچه هر روز تلفنی و با این فناوریهای جدید وایبر و لاین با هم صحبت می کردیم...اما اینها برای من و همسر دلداده ام کافی نبود...صحبت کردیم و چیزی حدود 35 کیلومتر را در اتوبان جنگلی پیمودیم تا رسیدیم به شهر پوستدام . یک شهر کوچک اما تاریخی و سرسبز و زیبا که حسابی تفریحی و حالت توریستی دارد. همسرم در کنار رودخانه پوستدام یک اتاق از هتلی 5 ستاره را رزرو کرده بود. برای اینکه من در بدو ورودم و بعد از 5ساعت و نیم پرواز و قبلش هم کلی دوندگی حسابی اینجا استراحت کنم و روز بعد پر انرژی و شاد بروم سراغ دختر کوچکم و مادر و پدر همسرم. تقریبا دو ساعتی بود که به هتل رسیده بودیم و مشغول گپ و گفت که تلفن همسرم زنگ خورد و معلوم شد از طرف محل کارش جایی برنامه پیش بینی نشده ای پیش آمده و باید به برلین برگردد. به اتفاق همسرم مجدد سوار بنز سی کلاس شدیم و به برلین رفتیم. من در ماشین خوابیدم و همسرم رفت به برنامه پیش بینی نشده اش کاری اش رسید. بعد از حدود یک ساعت و نیم آمد. حالا ساعت حدود 5یا 6 بعد از ظهر بود، و همسرم مرا برای ناهار! به رستوران آقای جوادی از ایرانیان مقیم آلمان دعوت کرد. رستورانی کوچک و جمع و جور در یک محله نه چندان خوش نام! برلین اما با غذایی فوق العاده عالی و مشتریان بسیار و پروپاقرص . آقای جوادی مردی خوش برخورد با موهای گندمی رو به سفید بود! دم در رستوران چند میز و صندلی چیده شده بود و چند نفری آنجا مشغول خوردن و تفریح بودند. همسرم با آقای جوادی خوش و بشکرد و من رو بهش معرفی کرد. و ایشون هم کلی احترام گذاشت. روی صندلیهای چرمی چیزی شبیه مبل و پشت میز چوبی چهارخانه کوچکی قرار گرفتیم. همسرم منو رو جلوی من قرار داد و مثل همیشه منو خانومی صدا زد و گفت : چی میل می کنی عزیزم؟ و من ماهی لاکس بدون برنج رو انتخاب کردم. همسرم هم جوجه کباب ایرونی رو سفارش داد. غذای ما به زودی آماده شد و ماهی لاکس بعلاوه یک سالاد فوق العاده زیبا و خوشمزه در دیس چینی سفید رنگ جلوی رویم گذاشته شد. غذای خیلی با کیفیت و خوشمزه ای بود، بعد از غذا همسرم پیشنهاد چای رو داد. و من طبق معمول که چای نمی نوشم ازش تشکر کردم. و ایشون برای خودش چای سفارش داد و برای من یک لیوان آب پرتقال فوق العاده خوشمره و خوش طعم و بو...هنوز که هنوزه طعم اون آب پرتقال بی نظیر توی دهنمه! بعد از رستوران مجدد سوار ماشین همسرم شدیم و دوباره به سمت پوتسدام راه افتادیم...این رک هم بگم قبل از اون هم همسرم از یک فروشگاه در برلین مقداری میوه و نوشیدنی خرید و سپس به سمت پوتسدام زیبا راه افتادیم...در راه بین خواب و بیداری جاده جنگلی و زیبا رو تماشا می کردم. بلاخره به پوتسدام رسیدیم. این رو خونه های با معماری خاص و زیبا می گفتن. شهری بسیار تمیز و همونطور که گفتم تاریخی و گردشگری. دوباره به هتل زیبا رسیدیم . وارد اتاق با دکور سفید رنگ شدیم و کلی با همسرم صحبت کردیم و بلاخره از فرط خستگی هر دو خوابیدیم تا صبح...بعد از مدتها خوابیدن در کنار همسرم به من آرامشو امنیت خاطر خاصی می داد.فردا صبح هر دو شاد و قبراغ بیدار شدیم و دوش گرفتیم و آماده شدیم برای صبحانه و من تونیک سفید رنگی که رویش گلدوزیهای ایرونی بود پوشیدم با شالی سفید و موهای قهوه ای روشن که با آن پوشش تیپ و قیافه خاص و زیبایی به من داده بود. به طرف آسانسور رفتیم برای اینکه به طبقه پایین برای صرف صبحانه بریم. برایم جالب بود در سالن هتل مسافرانی که همه برای اولین بار ما رو می دیدند به ما مورنینگ یا همون صبح بخیر آلمانی می گفتند. و بعدها فهمیدم که این عادت آلمانی هاست. وارد سالن صبحانه شدیم. تقریبا همه ساکنان هتل که برای صبحانه آمده بودند اروپایی بودند، اینرا پوشش و ظاهرشان می گفت. ...

ادامه دارد...

اولین روز ورود

به نام خدای مهربون

امروز درست 79 روز که زندگی جدید من در برلین کنار همسر و دخترم آیدا شروع شده.فکر می کنم به روز اول و پرواز شاخ در میارم که چه زود گذشت...!

پرواز خاطره انگیزی که با هواپیمای ترکیش از تهران و فرودگاه امام شروع شد و مقصد اولش فرودگاه آتاتورک ترکیه بود. درست 40 دقیقه بعد از نشستن اولین پرواز باید سوار هواپیمای بعدی به مقصد برلین می شدم. این سفر رو تنها می رفتم چون همسر و دخترم از قبل در برلین بودند.و من با 35 کیلوگرم بار که البته حدود 30 کیلو در هواپیما و بقیه در یک ساک خاکستری رنگ در دستم بود  و بسیار با کفشهای پاشنه بلند سفیدی که پام بود سنگینی و بدقلقی می کرد باید سالنهای عریض و طویل فرودگاه آتاتورک رو به سمت در خروجی طی می کردم.اینقدر خرکش کردن بارم به چشم می اومد که دونفر آقای جنتملمن هموطن که از حرفهاشون فهمیدم انگار از استادان طراز بالای دانشگاه بودن و عازم پاریس ساک رو با بزرگواری ازم گرفتن و تا یک مسیری برایم آوردن. اما از جایی به بعد که فاصله بسیار طولانی تا در خروج بود خودم دو دستی ساک رو بلند کردم و از ترس اینکه پرواز رو ازدست بدم چیزی شبیه دویدن راه می رفتم! بلاخره خرکش کردن تمام شد و در حالیکه دستام قرمز شده بود از اینهمه سنگینی کیف به داخل هواپیما رفتم. هواپیما با صندلیهای کوچک که فقط می تونستی شق و رق بشینی و جلوتو که یه صندلی چسبیده به پاهات بود نگاه کنی! یک نفر مرد آلمانی هم بغل دستم در هواپیما بود. اینقدر سرد و بی انرژی بود که آدم احساس می کرد درست با یه آدم آهنی همسفره! بلاخره هواپیما تیک آف کرد. و حدود 20 دقیقه بعد مهماندار تورک  یک منو غذای هواپیما به دستم داد. یک طرفش به زبان تورکی و دیگری زبان آلمانی ! و چقدرم که من به این دو زبان مسلط بودم! 

خلاصه با حدس و گمان یک غذا و نوشیدنی رو انتخاب کردم و حدود یک ربع بعد که مهماندار اومد با دست بهش اشاره کردم. بلاخره غذا رو آوردن. چیزی شبیه املت خودمون با کیک کوچک و آب پرتقال بود.مقداری از غذا خوردم و خستگی بیهوش شدم. ولی سختی صندلی هواپیما بیدارم کرد. نگاهی توی آیینه کوچک که از کیفم بیرون آوردم کردم. چهره ام خستهبود. یواشکی لوازم آرایشم رو از توی کیفم در آوردم و کمی آرایش کردم تا در برخورد اول با همسرم مرتب باشم.بلاخره بعد از دو ساعت و نیم پرواز از فرودگاه امام به آتاتورکترکیه و دو ساعت و نیم بعد از آتاتورک به فرودگاه تگل برلین هواپیما به زمین نشست.کیف دستی رو دوباره خرکش کردم و خودم رو رسوندم به صف نشون دادن ویزا. مرد مودبی با لباس فرم زرد و سفید ویزام رو دید و راهنماییم کرد به سمت سالن تحویل چمدانها. منم مثل مسافران دیگه منتظر موندم تا چمدانها برسه، و بلاخره چمدانها یکی یکی روی ریل قرار می گرفتن و می آمدن و هر مسافر چمدانش را بر می داشت و می رفت. در این بین چند چمدان شبیه مال من بود. و چند بار خیز برداشتم تا برشان دلرم. اما تا نزدیک م رفتم می دیدم خیر...! مدت 30-40 دقیقه گذشت. اما از چمدان من و چند نفر دیگه از مسافران خبری نشد! از ساعتی که با همسرم در فرودگاه قرار گذاشته بودم گذشته بود. اما از چمدانم خبری نبود. دلشوره سراغم آمد. بله بلاخره چمدانها تمام شد و چمدان من و حدود 20 نفر از مسافران نیامد! چمدانی که همه دار و ندار برای زندگی در یک کشور دیگه رو حمل می کرد! اما از شانس خوبم مدارک و اسنادم در ساکی بود که خرکش می کردم. از این بابت خیالم راحت بود. من هم مثل مسافران دیگه که چمدانشون نرسیده بود پیش ک خانمسیاه پوست که مسول پاسخگویی بود رفتیم. یک خانم خوش اخلاق و بسیار جدی در کار. شمرده و بلند طوریکه ما خارجیها زبانش را بفهمیم و البته با ایما و اشاره داشت آدرس یک کانکس در بیرون ساختمان را به زبان انگلیسی می داد.کمی متوجه شدم اما نه کامل. بهش گفتم همسر من اون سمت فرودگاه منتظر منه. می تونم بگم بیاد داخل کمکم. گفت بله و با هم به سمت همسرم رفتیم. همسر مهربان و همیشه صبورم ایستاده بود منتظر و البته کمی نگران از دیر آمدن من. خانم سیاه پوست جریان را به همسرم گفت و دوباره ما را به سمت سالن و همون کانکس در فرودگاه تگل راهنمایی کرد.به سالن رفتیم و حدود 40 دقیقه در صف ماندیم. تا فرم مخصوص رو پر کردیم. اونجا فهمیدیم چمدان من و 20 مسافر دیگر بعلت فشرده بودن پرواز اول و دوممون در فرودگاه آتاتورک ترکیه جا مانده است و داخل هواپیما آتاتورک -تگل گذاشته نشده. گفتند سه روز بعد چمدانها می رسد. با همسرم به سمت در خروج و سپس پارکینگ رفتیم. همسرم با بنز سی کلاس سورمه ای رنگ بسیار زیباش دنبالم اومده بود.....

ادامه دارد....