در رستوران
سرمیز نشستیم و شروع به خوردن کردیم. نگتههای کنجکاو مسافران اروپایی هتل همچنان من رو دنال می کرد.
شاید بیشترین سئال ذهنشون این بود پوشش من مربوط به کدام کشور است؟! البته شاید...
در حین صبحانه همچنان با همسرم گپ و گفت می کردیم و راجع به عطر و طعم خوراکیهای خوشمزه چشم نواز روی میز صحبت می کردیم و همسرم از خاطرات کاری و اقامتهایش در هتلهای مختلف دنیا می گفت.
بعد از حدود یک ساعت از رستوران زیبتی هتل مجدد به طبقه سوم یا چهارم محلی که اتاقمون در اون طبقه قرار گرفته بود برگشتیم.
وسایل را که از قبل جمع و جور کرده بئدیم برداشتیم و به سمت پارکینگ هتل رفتیم و سوار بنز سی کلاس شدیم و به سمت برلین حرکت کردیم. 35 کیلومتر تا پایتخت آلمان فاصله دتشتیم.
بتز جاده جنگلی و حس قشتگ عبور از ات و اینبار دیگر من خسته نبودم و با شادابی و ارامش و البته پر از امید و حس خوشبختی جاده رو نگاه می کردم .
بلاخره به برلین رسیدیم. از همون اولل عاشق شهر برلین شدم.
یک شهر همه چیز تمام.هم شهریش به تمام معنا بود و کاملا زیرساخنها و معماری امروزی و مدرن و البته زیبا و جذاب ئ در کنار آن چیزی که حسابی به چشم می امد حفظ محیط زیست د رکنار شهرسازی زیبای برلین بود.
جای جای برلین پر بود از شبه جنگلهایی زبا که پر از درختان سرسبز و بلند قامت و پهن پیکر بودند. و نظمی که در شهرسازی برلین کاملا تمودار بود. در کنار آپارتمانهای شیک و منظم خانه های ویلایی آجری رنگ هم د ربرلین عشوه گری می گردند. با نمایی از چمن و سرسبزی.
ماشین به رانندگی همسرم از خیابانهای برلین به سمت خانه خود ما می گذشت و من در دلم این شهرسازی زبا رو تحسین می کردم.
بلاخره به خیابان هوهنزولردام 113 رسیدیم.اپارتمانی 5 طبقه شیک و امروزی که یکیاز وتحدهایش متعلق به ما بود.البته بصورت اجاره.
همسرم زنگ خانه را به صدا دراورد و پدرشوهرم مهربان از پشت آبفون کیه گفت. و در را به روی ما باز کرد. با استقبالل گرم دخنر کوچکم و مادر همسرم و پدرش وارد خینه شدیم. دخنرم خانه را از شادی و طراوتپر کرد.
و من امدم برای مادری کردن و همسری کردت...
قرار بود پدر شوهر و مادر شوهر من تا دو سه هفته دیگر باز برلین بمانند و سپس به ایران برگردند.
ادامه دارد...